...
بعدازظهری بارانی
که همه چیز
خیس بود وخسته و خواب آلود
من غرق شدم
در انعکاس چشمان آسمان
در عبوری بس طولانی
از صدا هایی
که می شناختم و
نمی شنیدم
در تو
من غرق شدم...
فاصله ها
نه از پنجره ای تا آسمانی
نه نسیمی تا دریایی
نه کوهی تا دره ای
از سرزمین حریقی سرخ
تا صخره هایی
که دلشان را
آب
پاره پاره کرده بود
من
از راهی بس طولانی
از خاک
و تو نرم و بی انتها
از آسمان
من در عصر جنگ ها
گم شده بودم و
تو
در دایره ای شسته
از سکون و خلاء
من غرق شده ام
باران مرا
یاد اسب هایی می اندازد
که در آتش شیهه نکشیده اند
یاد شب هایی
که ستاره هایش را جنگ
غارت نکرده بود
یاد دست های تو
-اندازه صورت من-
که می شد
خیس و خسته
درآن غرق شوم...
که همه چیز
خیس بود وخسته و خواب آلود
من غرق شدم
در انعکاس چشمان آسمان
در عبوری بس طولانی
از صدا هایی
که می شناختم و
نمی شنیدم
در تو
من غرق شدم...
فاصله ها
نه از پنجره ای تا آسمانی
نه نسیمی تا دریایی
نه کوهی تا دره ای
از سرزمین حریقی سرخ
تا صخره هایی
که دلشان را
آب
پاره پاره کرده بود
من
از راهی بس طولانی
از خاک
و تو نرم و بی انتها
از آسمان
من در عصر جنگ ها
گم شده بودم و
تو
در دایره ای شسته
از سکون و خلاء
من غرق شده ام
باران مرا
یاد اسب هایی می اندازد
که در آتش شیهه نکشیده اند
یاد شب هایی
که ستاره هایش را جنگ
غارت نکرده بود
یاد دست های تو
-اندازه صورت من-
که می شد
خیس و خسته
درآن غرق شوم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر