۱۴ تیر ۱۳۹۰

برای مانیا

چشمت کبود و صمیمی
دستت چو آب
آهای دختر شرقی
آهای ماه تاب

بر گونه های تو نشسته
صد دشت لاله و صد جویبار ناب
آه از دلت- دلتنگ و آتشین
لختی
با من بخند
دختر آفتاب
!

۱۷ خرداد ۱۳۹۰

 
...


بعدازظهری بارانی
که همه چیز
خیس بود وخسته و خواب آلود
من غرق شدم
در انعکاس چشمان آسمان

در عبوری بس طولانی
از صدا هایی
که می شناختم و
نمی شنیدم

در تو
من غرق شدم...

فاصله ها
نه از پنجره ای تا آسمانی
نه نسیمی تا دریایی
نه کوهی تا دره ای

از سرزمین حریقی سرخ
تا صخره هایی
که دلشان را
آب
پاره پاره کرده بود

من
از راهی بس طولانی
از خاک
و تو نرم و بی انتها
از آسمان
من در عصر جنگ ها
گم شده بودم و
تو
در دایره ای شسته
از سکون و خلاء

من غرق شده ام
باران مرا
یاد اسب هایی می اندازد
که در آتش شیهه نکشیده اند

یاد شب هایی
که ستاره هایش را جنگ
غارت نکرده بود

یاد دست های تو
-اندازه صورت من-
که می شد
خیس و خسته
درآن غرق شوم...

۱۹ مهر ۱۳۸۹






حالا که گذشته از بوته های کشیده شمشاد

سرانگشتانم

می دانم ... پشت دریای سیاه  و سرد تابستان

نه خانه گرمی است برای "فاطمه"

نه انتهای رنگین کمان

...

این روز ها

نه از ماهی ظهر جمعه شکایتی دارم

نه از پسر بودن "آرش"

فقط...


ای سرگردان قا صد ک                          

اگر عاقبت رسیدی           

...!

به اجداد شاپرکهایی که گرفته بودم برسان

حلالم کنند

در عالم کودکی

شا پرک های زنده

بهترین عروسک های دنیایند